تبليغاتX
خواندنی ها نوشتنی نیستند
خواندنی ها نوشتنی نیستند

حالا من می نویسم ... اگه دوس داری بخون


 

بگـو ای دل در ایـن فـردا چـه داری / چه می‌خواهی در این صحرا بکاری

چـه فرقـی داشـت با امـروز ، دیـروز / که یک عمر است فـردا می‌شماری . . .؟

پنجشنبه 5 شهریور1388 توسط حورا |

...

 

اگر می خواهی پس از مرگ فراموش نشوی یا چیزی بنویس كه قابل خواندن باشه یا كاری كن كه قابل نوشتن باشه!

بنیامین فرانكلین

جمعه 30 مرداد1388 توسط حورا |

انتظار

 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد، نیامدی
خلیل آتشین سخن،تیر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ها
دوباره صبح، ظهر، نه! غروب شد، نیامدی

پنجشنبه 8 مرداد1388 توسط حورا |

:)

 

اینم برا شادیه دله نیکو و مامانش!  

                   ببین قبل من به این بدبخت چقدر فشار روحی وارد شده (نیکو زیاد داشتن تو فامیل ) که گرفته اینو ساخته!!  

                    خدا عمرش بده کار منو راحت کرد!

                    تازه انقدر عکس گیر آوردم که دارن ماس رو با چنگال می خورن!!!

                    دیگه داره یواش یواش این فرهنگه حورایی جا میوفته بین مردم!

                    شمام امتحان کنید! سخته ولی ممکنه!

جمعه 12 تیر1388 توسط حورا |

راز رنگها

 

                                                  Go to fullsize image

سفید رنگ آرامش است، اگر در اتاقی با رنگ سفید بمانی از فرط آرامش دیوانه می شوی.
    سیاه رنگ جدی است، اگر در اتاقی با رنگ سیاه بمانی از فرط ناامیدی دیوانه می شوی.
    قرمز رنگ جذاب و گرم است، اگر در اتاقی با رنگ قرمز بمانی از فرط هیجان دیوانه می شوي.
    زرد رنگ زندگی است، اگر در اتاقی با رنگ زرد بمانی از فرط اضطراب دیوانه می شوی.
     اصولا اگر زیاد در اتاق بمانی دیوانه می شوی، زیاد هم ربطی به رنگها ندارد!

 

چهارشنبه 20 خرداد1388 توسط حورا |

ایام فاطمیه

 

 

Go to fullsize image 

 

از فاطمه اکتفا به نامش نکنيد /  نشناخته توصيف مقامش نکنيد 

هر کس که در او محبت زهرا نيست / علامه اگر هست سلامش نکنید

... 

 

 

یکشنبه 20 اردیبهشت1388 توسط حورا |

سنایی می سراید

 

ای خدایی که بجز تو ملک‌العرش ندانم

بجز از نام تو نامی نه برآید به زبانم

بجز از دین و صنعت نبود عادت چشمم

بجز از گفتن حمدت نبود ورد زبانم

عارفا فخر به من کن که خداوند جهانم

ملک عالمم و عالم اسرار نهانم

غیب من دانم و پس غیب نداند بجز از من

منم آن عالم اسرار که هر غیب بدانم

پاک و بی‌عیبم و بیننده‌ی عیب همه خلقان

در گذارنده و پوشنده‌ی عیب همگانم

همه من بینم و بیننده نئی دیده دو چشمم

همه من گویم و گوینده نئی کام زبانم

شنوای سخنان همه خلقم به حقیقت

شنوایان جهان را سخنان میشنوانم

حی و قیومم و آن دم که کس از خلق نماند

من یکی معتمد و واحد و قیوم بمانم

ملک طبعم و سیاره و نه سیاره‌ی طبعم

نه چو طبعم متوطن نه چو سیاره روانم

نه بخوابم نه به بحرم نه کنار و نه میانه

نه بخندم نه بگریم نه چنین و نه چنانم

نه ز نورم نه ز ظلمت نه ز جوهر نه ز عنصر

نه ز تحتم نه ز فوقم ملک کان و مکانم

هر چه در خاطرات آید که من آنم نه من آنم

هر چه در فهم تو گنجد که چنینم نه چنانم

هر چه در فهم تو گنجد همه مخلوق بود آن

به حقیقت تو بدان بنده که من خالق آنم

هر شب و روز به لطف و کرم وجود و جلالم

سیصد و شصت نظر سوی دلت می‌کند آنم

گر از آن خسته دلت یک نظر فیض بگیرم

زود باشد که شوی کشته‌ی تیغ خذلانم

شیم از روی حقیقت نه از شیء مجازی

آفریننده‌ی اشیاء و خداوند جهانم

من فرستاده‌ی توراتم و انجیل و زبورم

من فرستاده‌ی فرقانم و ماه رمضانم

صفت خویش بگفتم که منم خالق بی‌چون

نه کس از من نه من از کس نه ازینم نه از آنم

منم که بار خدایی که دل متقیان را

هر زمانی به دلال صمدی نور چشانم

کفر صد ساله ببخشم به یک اقرار زبانی

جرم صد ساله به یک عذر گنه در گذرانم

بعد مردن برمت زیر لحد با دل پر خون

خوش بخوابانم و راحت به روانت برسانم

آن دم از خاک برانگیزم در روز قیامت

در چنان انجمنی پرده ز رازت ندرانم

بگذرانم ز صراط و برهانم ز عذابت

در بهشت آرم و بر خوان نعیمت بنشانم

شربت شوق دهم تا تو شوی مست تجلی

پرده بردارم و آن گه به خودت می‌نگرانم

ذره ذره حسنات از تو ز لطفم بپذیرم

کوه کوه از تو معاصی به کرم در گذرانم

هر عطایی که بکردم به تو ای بنده‌ی من من

خوش نشین بنده که من داده‌ی خود را نستانم

هر که گوید که خدا را به قیامت بتوان دید

او نبیند به حقیقت نه از آن گمشدگانم

بار الاها تو بر آری همه امید سنایی

که مسلمانم و یارب نه از آن بی‌خبرانم

 

    ...  و چه زیبا سرود !!   

 

دوشنبه 7 اردیبهشت1388 توسط حورا |

...

   

عصر این جمعه دلگیر ...دلم پرگناه است 

 

جمعه 28 فروردین1388 توسط حورا |

یه سال نوی دیگه

 

امسال رو هم باید مثه ۱۷ ساله قبل تحویل سال بعد بدم !! دلم نمی آد !! زیادی داره زود میگذره! نه!؟

 

پنجشنبه 29 اسفند1387 توسط حورا |

خدا

 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت آنها در رابطه به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند وقتی به موضوع ((خدا)) رسید.آرایشگر گفت: من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد! مشتری پرسید: چرا باور نمیکنی؟ آرایشگرجواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود میداشت نباید درد و رنجی وجود داشت نمیتوانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میداد این همه درد و رنج وجود داشته باشد.مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد، چون نمیخواست جر و بحث کند آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: میدانی چیست! به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند! آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم همین الان موهای تو را کوتاه کردم مشتری با اعتراض گفت: نه. آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند، هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد! آرایشگر: نه بابا ! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند! مشتری تائید کرد: دقیقا نکته همین است خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمیگردند برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد!!!

چهارشنبه 14 اسفند1387 توسط حورا |